به نام خالقی که مخلوقش تویی
سلام،سلام به همه ی دوستای گلمممممممممممممممم....
میدونید که مردسه ها سروع سده !!!
مامانی گفته باید خوفه خوف درش بخونم![]()
آخه میگن امشال مهدقولک خیلی سخت سده...![]()
دوشتام میگن اگه دایره رو کچ بکشیم تو کلاش رامون نیییمیدن...![]()
باید خوب تمرین کنم...
واشه همینم نمیتونم ژیاد بیام ....![]()
شما که مهدقولک نمیرین..نههههههههه؟![]()
باز هم ماه مهربونی شروع شد...
وای که چه حسی داشت..بوی نم داشتن کوچه ها وقتی از کنارشون رد میشدیم...
مغازه ی اکبرآقا و آبنباتاش...حس بـــــــــــــــــــــــــــــــــزرگـــــــــــــــــــــــ شدن...
کوله پشتی و لباسهای اتو کشیده و کفشهای آبـــــــــــی که بابا جونم گرفته بود....
وای چـــــقـــــــــــــــــدر زود گذشت...اولین روزی که میرفتم مدرسه تنهـــا بودم و
وقتی دوتا دوســــــــــت که با هم میرفتن مدرسه رو میدیم حسرت میخوردم...
اما وقتی چشم به هم زدم دیدم همه ی کـــــــــــــــــلاس دوستای صمیمی من اند....
گریه کردن به خاطر نوزده گرفتن...نشون دادن دیکته هام به بابا جووووووون....
هوای بارونی زمستون..چتر رنگ رنگی...چکمه های آبی...جیغ کشیدن زیر بارون....
خندیدن کنار بچه ها....وقتی یادم میاد فکر میکنم به اینکه چقدر زود گذشـــــــــت...
تو هم یادت میاد نه؟میدونم خاطرات بچگی توهم خیلی شیرینه...آخ که چقدر
دلم واسه بچگی هام تنگ شده......

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:53 بعد از ظهر توسط آریادخت
…. سلام به همه ی آریایی ها….
بازم معذرت بابت اینکه دیر میام…
تو این مدتی که نیومدم اتفاقهای جالبی افتاد که گاهی
شیرین و گاهی تلخ بودن
حدود10 روز پیش یکی از آشناهای ما از دنیا رفت،خاکسپاری
نتونستیم بریم اما تصمیم گرفتیم واسه شب هفت حتما بریم…
و بقیه ی ماجرا....
شب هفت رو به صرف افطار برگزار کردن .آماده شدیم و
سوی بهشت آباد روانه شدیم توراه همش تو فکر این بودم
که وقتی به دوستم که مادرش
فوت کرده روبرو شم چجور رفتار کنم!!
؟
باخونسردی نگاش کنم و بهش تسلیت بگم یا به محض دیدنش بپرم
تو بغلشو زار زار گریه کنم؟؟
(در این مورد خیلی هامون بازیگر خوبی هستیم)!!!
خلاصه فکرم در این مورد به کل اشغال بود…
وقتی رسیدیم بهش زنگ زدم و ازش خواستم بیاد در مسجد اونم اومد…
قبل از اومدنش گفتم وااااااااااای حالا طفلی چه حالی داره…
تو تصوراتم میدیدم تا منو می بینه میاد بغلمو با صدای گرفته و
بغض آلود جریان رو برام تعریف میکنه و. .
وقتی اومد
با چهره ای سرشار از محبت و آرامش خاطر ازمون
مات مونده بودم
منو بگو چه تصوراتی داشتم…
ولی گفتم شاید خاک سردشون کرده و دیگه عادیه…
وارد مسجد که شدیم حس کردم اومدیم مهمونی
یه مهمونیه بی سروصدا!!!مثل بقیه ی شب هفت ها نبود
صدای جیغی نمی اومد و صدای هق هق گریه ای
هم نبود البته به جز مادر و خواهر مرحومه…
مات مونده بودم…خوب بگذریم این موضوع بعد از نیم ساعت
واسم عادی شد
نزدیک به اذان بود و ما داشتیم سفره های افطار رو می چیدیم.
.همه نشستن و شروع کردن به خوردن یکی از بچه های باشگاه
هم اومده بوددختر خیلی شیکیه و صد البته وسواسی
به طور اتفاقی یکی از سینی های غذا کج میشه و یه ظرف پر از غذا
روی سرش خالی میشه…
وای که چه صحنه ای بود
اشک تو چشاش جمع شد و داشت از درون منفجر میشد
البته درکش میکنم با اون سرووضعی که واسه خودش
درست کرده بود باید هم از این اتفاق
حس انفجار بهش دست میداد… چند لحظه بعد که همه حواسشون
به غذا خوردن بود و ما همچنان داشتیم تدارکات رو
فراهم میکردیم با صدای جیغ جمع کثیری از خانوما شوک
عمیقی بهمون وارد شد منکه به شدت وحشت کردم
به طوری که ا صلا حواسم نبود سبد سبزی هارو
چپ کردم رو یکی از اقوام نزدیکشون برگشتم و پشت
سرمو نگاه کردم هممون مات بودیم
فکر میکردم کسی
چیزیش شده یا خانومی غش کرده اما نههههههههههههه…
صدای قهقهه میومد تموم ماجرا سر آقا مارمولکه بود!!
!داداش مرحومه که فردی متعصب بود با عصبانیت وارد
مجلس خانوما شدو گفت این همه جیغ سر یه مارمولک فسقلیه ؟
سفره ی خانوما تا مارمولک خبیث رو نابود کنه اما چشمتون روز بد نبینه
مارمولکه جو گیر شدو از پاچه ی شلوار سوپرمن رفت بالا…
باید بودید و می دیدید چه شلوغ بازاری
شده بود صدای داد و هوار آقا تو مسجد می پیچید …با هزار زحمت
آقا مارمولکه رو در اوردن و ما هم برگشتیم خونه…
من با اجازه از این خانواده این داستان رو مطرح کردم
خدا مادر و خواهر عزیزشونو بیامرزه هیچ وقت نمیخواستن
کسی رو غمگین ببینن وصیت
کردن که توی مراسمشون کسی نه جیغ بزنه و نه ناراحتی
از خودش نشون بده ….
واسه شادی اون مرحومه صلوات بفرستید و واسه
شادی منم که خودتون می دونید کار
سختی نیست فقط نظر بدین…
منتظر نظرهای قشنگتون هستم…
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:25 بعد از ظهر توسط آریادخت
سلام به همه ی دوستان خوب و مهربون که وقتی
نبودم از یادم غافل نشدند...حالتون چطوره؟خوبین؟خدا رو شکر..
خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام!!!
بابت اینکه اینقدر دیر اومدم آخه با وجود کلاس و
کلی درس اصلا نمیتونستم کامپیوتر رو روشن کنم.
خوووووووووووووووب....
یه تصمیمی گرفتم
سعی کنم دیگه زود بیام و تا میتونم
مطالب جالب بزارم....
حالا یه متن کوچولو واستون میزارم
بخونید و نظر بدین
منتظر نظرهای قشنگتون هستم....
...از کسانیکه با من موافق
بودند چیزی نیاموختم...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت10:58 بعد از ظهر توسط آریادخت
یه داستان جالب براتون گذاشتم راجع به یه کوهنورد ه که
توی کوهنوردی اتفاق جالبی واسش میفته اگه دوست دارید بخونید
روی ادامه مطلب کلیک کنید....
نظر یادتون نره آریایی ها...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:15 بعد از ظهر توسط آریادخت
زندگي كن، زندگي به زلالي دريــاست
زندگي كن، زندگي به زيبايي روياست
زندگي كن،زندگي كن،زندگي كن و ....
.
.
.
.
.
.
روی ادامه مطلب کلیک کنید..........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:13 بعد از ظهر توسط آریادخت
یلدایی که گذشت...
سلام به همه ی دوستای عزیز میخوام خاطره ی شب یلدای سال ۱۳۸۷ رو براتون بگم ....
من و پدرومادرم که مشتاقانه منتظرشب یلدا بودیم با ذوق تمام دور هم نشستیم. 
امسال روتصمیم گرفتیم در خانه شب یلدا رو سه نفری سپری کنیم.
پدر تازه از سرکار آمده بود،ساعت 5/9 شد.
پدر گرامی که با ذوق و شوق تمام یک شب قبل از یلدا هندوانه ای عظیم الجسه و با ظاهری
زیبا تهیه کرده بود از همه بیشتر خوشحال بود،البته ناگفته نماند که قبل از آن کلی از هندوانه و سختی انتخابش در این مورد تعریف کرد..... ![]()
ما که دیگر از تعریف و تمجیدهای های پدر به وجه آمده بودیم بیشتر مشتاق دیدن هندوانه شدیم
همگی به دور سینی بزرگی نشستیم پدر که با نگاهی پر غرور و سرشار از خوشحالی در حالی که چاقوی بزرگی در دست داشت هندوانه را زیر چشمی می پایید!!! ![]()
بله فرا رسید چاقو را در هندوانه فرو برد و با ظرافت تمام هندوانه را به صورت هفت و هشتی قاچ کرد
و اماااااااااااااااااااا هندوانه ![]()
هندوانه؟هندوانه که نبود…(خیار هندوانه نما)توخالی و سفید ![]()
وقتی درون هندوانه ظاهر شد گونه های پدر به شدت سرخ شد و چاقورا انداخت.....
وای کاش اینجا بودید و میدید که چقدر خجالت زده شده بود من و مادرم برای دلداری او سعی کردیم عکس العملی نشان ندهیم
اما نتونستیم
جلوی خودمون رو بگیریم و زدیم زیر خنده
واااااااااای فضای خونه شده بود پر از قه قهه
پدر آنقدر شوکه شده بود که به مدت 10 دقیقه به هندوانه خیره شد
بعد از دقایقی پدر با دردست داشتن طوماری از تنقلات به سوی بازار روانه شد....
اما از خریدن هندوانه معذور بود.
نکته اخلاقی:1.هر گردی گردو نیست.
2.قبل از شناختن چیزی از او تعریف نکنید.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:10 قبل از ظهر توسط آریادخت
یه قسمتی از داستان بهرام گور از شاهنامه فردوسی گذاشتم
جالبه بخونیدش.....................
.
.
.
.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:15 بعد از ظهر توسط آریادخت
من قطاری دیدم
من قطاری دیدم،روشنایی می برد.
من قطاری دیدم،فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم،که سیاست می برد(وچه خالی می رفت).
من قطاری دیدم،تخم نیلوفر و اواز قناری می برد.
و هواپیمایی،که در آن اوج هزار پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ی تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک،وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فسادگل سرخ .jpg)
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،پله هایی که به سوی تجلی می رفت…….
سهراب سپهری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت6:7 بعد از ظهر توسط آریادخت
دود میخیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان میرسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ِژرفای دریا بی خبر
برتن دیوار ها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روزو شب
از درون دل به تصویر امید
سهراب سپهری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:37 قبل از ظهر توسط آریادخت
یه شعر خیلی قشنگ از هرمز علیپور
دوست داشتید بخونید روی ادامه مطلب کلیک کنید.................
.
.
.
.

[ ]
+ نوشته شده در ساعت8:13 بعد از ظهر توسط آریادخت
قبل از آنکه شروع کنم به فرستادن شعر و مقاله به وبلاگ، از مدیریت
محترم بلاگفابه خاطر ارائه دادن چنین خدماتی به وبلاگ نویسانی مانند
این حقیر تشکر میکنم.
من یه دانش آموز حقیر هستم در برابر تمامی بزرگان وبلاگ نویس پس
امیدوارم استاید بزرگوار و ارجمند مرا در چرخاندن این وبلاگ ناچیز
همراهی کنند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:30 بعد از ظهر توسط آریادخت














